ordak-zesh-600

داستان صوتی جوجه اردک زشت

خلاصه داستان:
یکی بود یکی نبود. یکی از بعدازظهرهای آخر تابستان بود. نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده‌ای زیبا خانم اردکه لانه‌‌اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می‌کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم‌ها خوابیدم. او تنها نشسته بود و بقیه اردک‌ها مشغول شنا بودند. کم‌کم تخم‌ها شروع به حرکت کردند و با نوک‌های قشنگ کوچکشان پوسته‌ی تخم‌شان را شکستند…

اثر: انتشارات بیتا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *